شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

عشق مامان و بابا شایان

بساط روزانه من و پسری و خانواده

ما سه تا تو بنداز من بزارم قیافه بابایی وقتی میخواد اخبار ببینه و تو نمیزاری دایی علی و بابا علی وقتی بازی میکنن  بابایی وقتی صبح میره سر کار   وقتی از سر کار بر میگرده قیافه تو وقتی تلویزیون میبینی کار شب تا صبح و صبح تا شبت فدات شم مامانی شب تا صبح  تا تو بخوابی    تو وقتی شیر میخوای    اینم بابایی که شبا از دست داد و فریادهای شما  با بالش و پتو در ب در شده طفلی   ...
22 بهمن 1391

29 مهر اولین روز زندگی پسر کوچولوم

                                   شایان جان تو به دنیا اومدی و شنیدم که  نو رو بردن بیرون که همه صورت ماهتو ببینن بابا علیرضا مسعود جون مامان محمد فرناز فریناز علی همه بیرون انتظارت رو میکشیدن فیلمش هست عشقم همه از خوشحالی نمیدونستن چی بگن تو هم گریه میکردی وفک کوچیکت میلرزیده بابایی هم اینقدر خوشحال بوده که شنیدم هرکی میرسیده شیرینی میداده ساعت 5 بود که منو منتقل کردن به بخش و تو اوردن پیش من وای شایان جان نمیدونی که چقدر ظریف و دوست داشتنی بو...
22 بهمن 1391

عروسی دایی محمد و زن دایی فریناز

  شایان جان بیست روز  قبل از بدنیا اومدنت عزیزم عروسی دایی محمد بود و منم که دیگه شده بودم اندازه سه نفر از یه طرفی هم همش نگران بودیم که اون شب شما تصمیم به اومدن نگیری عزیزم کلی تدارک برای عروسی دیده بودن ولی دغدغه فکریمون همش تو بودی عزیزم که نکنه یه وقت تو سر و صدا اذیت بشی مامانی هم دیگه اینقدر چاق شده بود که هیچ کدوم از لباساش اندازش نبود دیگه یک هفته با اون شکم دنبال لباس بودم عزیزم عکساش هست مامان  جون بهت نشون میدم خلاصه نصف عروسی رو من بیرون بودم همه تو میزدن و میخوندن و میرقصیدن منو شما هم بیرون وایساده بودیم که شما تو ارامش باشی عزیزم   تو اون شلوغی و بزن و برقص همه خواست...
22 بهمن 1391

شکر خدا

خدایا شکرت برای این پسر نازنینم                                                  خدایا شکر ...
22 بهمن 1391

ماه اول زندگی اقا شایان من

ماه اول جزو سخت ترین ماهات بود عزیزم شبا نمیخوابیدی همونطوری که تو دل مامانی بودی شبا تا صبح بازی میکردی وقتی هم تشریف اوردی هامون عادتا رو داشتی عزیزم همه تا صبح از دست شما بیدار بودن بماند که همه کلی شوق و ذوق تو رو هم داشتن عشقم وزن و قدت همونی بود که بدنیا اومده بودی عزیزم فرقی نکرده بود تنها اتفاق جالبی که تو یک ماهگیت افتاد این بود که شبا  میزاشمت تو تختت با اهنگ لایی لایی موبایلم اروم میشدی و میخوابیدی  از روز چهارم پنجم که یه ذره شروع کردی به جیغ و داد کردن مامانی پستونکو اورد وسط و استقبال خیلی زیادی هم کردی فسقل مامان       ...
17 بهمن 1391

زردی پسر نازم

روز سوم بردمت درمانگاه برای ازمایش غربالگری که تا دکتر تو رو  دید گفت زردی داری سریع رفتیم ازمایش دادیم و بله زردیت رو 20 بود عزیزم با مسعودجون و خاله فرناز و بابایی با ماشین سریع رفتیم بیمارستان بزرگتری دستگاه شونزده لامپه بیمارستان بستریت کردن منم که دیگه نگو اینقد گریه کردمو غصه تو رو خوردم مامانی اخه اون بدن کوچولو و ضعیفت رو باید لخت میزاشتن تو دستگاه روی چشمای کوچولوت هم یه چشم بند میزاشتن وای چه روزایی بود عزیزم ولی خدا رو شکر هر پنج ساعت که ازت خون میگرفتنو  جیگر منو پاره پاره میکردن زردی تو هم اومد 16 و روز بعد 11 و روز سوم مرخص شدیم عزیزم سه روز سختی رو گذروندیم عشقم ولی خدا رو شکر تو خوب شدی     &...
17 بهمن 1391